خرید بک لینک
سلام بچه ها ببخشید که نیستم حسابی گیر کارامم روزی که قرار شد علی بره مشهد باهم رفتیم بیرون و کلی بهونه گیری کردم که داره میره شبش توی مغازه از بس سرد بود تب و لرز کردم و از شدت بدن درد زدم زیر گریه که صاحبکارم بردم تو ماشینش تا گرم بشم آخه مغازه شیشه نداره و هوای داخل مثل بیرون سرده بعد از اونم دیگه رام نداد تو مغازه و به یه دوستاش گفت با ماشینش منو برسونن همون موقع زنگ زدم به علی و همه چیزو گفتم و اونم که تو حرم بود حسابی نگرانم شده بود دو روز بعدش مثل برق و باد گذشت و علی برگشت اصفهان یکم آذر ماه بود بهم گفت میخواد همه چیزو به صاحب کارا بگه شبش رفتن تو سالن مغازه و همه چیزو بهشون گفت اونا فقط با تعجب نگاهشون بین من و علی حرکت میکرد فکر میکردیم با گفتنش همه چیز بهتر میشه اما کلا همه چیز برگشت فرداش پست علی رو از تاپینگ به گرمکن منتقل کردن و از من دورتر شد و فردای اون روز علی رو به شعبه اول منتقل کردن که دیگه نتونیم همدیگه رو ببینیم با این خیال که ما شماره همدیگه رو نداریم فکر میکردن دیگه با این کار از هم جدامون کردن همون شبی که علی منتقل شده بود شعبه اول زودتر آف کرد و اومد شعبه دوم تا با صاحبکارم صحبت کنه ولی بیرونش کرد و گفت برو شعبه اول تا بیام اونجا یعنی کلا نمیخواستن ما همدیگه رو ببینیم همون شب صابکارم منو برد تو ماشینش و کلی حرف زد تا رای منو بزنه که با علی ازدواج نکنم ب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 6:04

سلام سلاممممممم وای بچه ها این دو هفته از بس بهم خوش گذشت و تو رویا بودم یادم رفت بیام بنویسمممممم روز تولدم تا الانو باید گلچین کنم آخه خیلی اتفاقا افتاد سی شهریورم صابکارم یه گلدون کاکتوس سانسوریا وریا لوله ای رنگ صورتی اورد گذاشت کنار صندوقم گفت اینو هفته ای یه بار آبش بدید گفتم مال منه گفت نه آخر شب که میخواستم برم برام آهنگ تولد گذاشت و اینو بهم داد خداییشم گیاه گرونیه باورم نمیشد حالا عکسشو تو یه پست نشونتون میدم اینم یادم رفت بگم شبی که علی با کادوش سورپرایزم کرد نتایج کنکورمم اومد و با رتبه 57 از 197 تو دانشگاه قبلی خودم باز قبول شدم یک مهر که شد با فیروزه رفتیم واسه ثبت نام شکیبا شوهرش با دانشگاه اومدنش مخالفت کرده بود ولی امید داشتیم که راضیش کنه و فرداش بیاد واسه ثبت نام خدارو

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 5:28

صبح فرداش یعنی 5 مهر یا چهارشنبه قرار بود با مامانم برم واسه دانشگاهم یه سری وسایل که نیاز دارمو بخرم اول رفتیم دروازه دولت و بعد میدون امام دو تا کیفو با هم پسندیدم یکیش دخترونه و غیر رسمی و یکی اسپرت و رسمی بعد یه جفت کفش و مانتو و دوتا مقنعه هم خریدیم جذاب ترین بخش برام لوازم تحریر بود از بچگی دوس داشتم :)) دو بسته کاغذ کلاسور یه جامدادی یه بسته خودکار ده رنگ اتود پاکن مغزی برگه یادداشت و کلی چیزای دیگه آخرکار گفتم مامان بریم یه گلوبند وان یکاد برا علی بخرم گفت واسه چی گفتم همش با موتوره خیلی میترسم سرش خندش گرفت و گفت بریم یه گردنبند استیل براش گرفتم مامانمم برا خودم یه چهارقل خرید وقتی داشتیم برمیگشتیم گوشیم خاموش شد همش نگران این بودم که نکنه علی پی ام بده نخونم نگران بشه یا زنگ بزنه ب

برچسب: نویسنده: نگار دادخواه تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 5:28

صفحه بندی